![]() |
![]() |
|
| عبور باید کرد و هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد |
|
تمام روز را, تمام روزها را, تمام عمرم را با تو حرف دارم که بگویم و از تو بشنوم و خستگی حتا از آن دور دورها هم پیدایش نباشد...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 21:55 توسط الهام |
|
|
Imagine... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 16:18 توسط فرزان |
|
|
اول از همه نوروز همگی پیروز و فرخنده
امروز که یکی از روزهای تعطیلاتم بود فیلم midnight in paris ساخته ی وودی آلن رو تماشا کردم. خب فیلمی که وودی آلن ساخته باشه و در حد و اندازه ی اسکار باشه معلومه که فیلم خوبیه پس نمیخام نقد بنویسم و اصلن شاید نقد نوشتن بلد نباشم. بلکه حس و برداشت شخصیم رو مثل همیشه مینویسم. داستان فیلم درباره ی یه نویسنده ی آمریکایی جوان نوستالژیکه که عاشق پاریس دهه بیسته و آرزوش اینه که با نامزدش بعد از عروسی به پاریس نقل مکان کنه, اما نامزدش علاقه ای به این کار نداره و اونا تو درک متقابل هم مشکل دارن که محور داستان البته این نیست. اونا برای یک سفر کاری همراه خانواده نامزدش به پاریس میرن. یک شب که نویسنده ی جوان ما مست مست توی خیابونهای پاریس به تنهایی قدم میزد یه ماشین قدیمی جلوش نگه میداره و سوارش میکنه و میبردش به پاریس دهه بیست جایی که اون آدمای بزرگی مثل ارنست همینگوی و سالوادور دالی و پیکاسو رو ملاقات میکنه و حتی داستانی رو که در حال نوشتنش بوده میده به اونا تا براش ارزیابی کنن. هر شب راس ساعت نیمه شب اون ماشین در محل همیشگی اونو سوار میکنه و میبره به اون سالها. اونجاست که دیدگاهش راجع به زندگی و نوشتن و حتی عشق کم کم عوض میشه و عاشق دختری میشه که معشوقه پیکاسو بوده و اون هم از قضا بسیار نوستالژیکه و عاشق صد سال پیش از زمان خودشه. یه جایی از فیلم این دختر هم همراه نویسنده ی ما به زمانی که خودش میخاد میره و آدمهای بزرگ اون دوره رو میبینه که اونا هم از پوچی زمانه خودشون و نسل جدیدشون شکایت دارن و عاشق پاریس دوران رنسانس هستن. نویسنده ما برمیگرده به زمان خودش و نامزدیشو بهم میزنه و در پایان با یه دختر ساده فروشنده که مثل خودش بدون چتر زیر بارون پاریس قدم میزنه همراه میشه و در پاریس سال 2010 زندگی و کارشو ادامه میده. همیشه به این فکر بودم که آدما تا بوده از زمانه ی خودشون و پوچی مردمشون شکایت داشتن و هیچ دوره ای در تاریخ نیست که بشر در اون اسیر نوستالژی نباشه و نخاد به گذشته های خوش برگرده. مادربزرگهای مادربزرگ ما هم همیشه به بچه هاشون میگفتن که دوره زمونه بد شده و مردم بی مهر و عاطفه شدن و ارزشها از بین رفته ولی حقیقت اینه که زمان مثل یه جاده ست که چشم اندازهاش تغییر میکنه و این دلیل بد بودن زمانه یا مردم نیست. هر کسی باید بتونه شیوه ی مناسب خودش رو توی همین نقطه از جاده پیدا کنه و با اسیر بودن در گذشته از حال خودش و چیزهای خوبی که میتونه همینجا داشته باشه یا بدست بیاره غافل نشه. وودی آلن به شکلی فوق العاده این تفکر رو به تصویر میکشه و اصولن فرق آدمای عادی مثل من با انسان هنرمند اینه که اونا میتونن این فکر و ایده رو به طرزی که هم زیبا باشه هم ملموس باشه هم منطقی و قابل پذیرش نشون بدن و آدمای عادی فقط حسش میکنن. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 23:17 توسط الهام |
|
|
غبار میروبم از در و دیوار اتاق کوچکم به استقبال بهار. چیزهایی را از زیر غبار سالها فراموشی بیرون میکشم تا به یاد بیاورم، چیزهایی را در جعبه میگذارم تا فراموش کنم. خوش به حال زمین که از دوباره و دوباره ها خسته نمیشود و سال به سال چنان نو میشود که باورش سخت است میلیارد ها سال نو شدن را تکرار کرده است... کمند صید بهرامی بیفکن جام می بردار که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 14:33 توسط الهام |
|
|
از رنجی که میبریم و میدهیم و میبرند و میدهند...
از این افکار و کرم های خورنده وجود ... از این تماشا کردن و منتظر بودن ... از این جماعت از این قی های مکرر از این نمردن های ملال آور از این کرسی شعرهای من از دغدغه های الکی خسته ام بد جوری خسته و دل مرده پ.ن: خب که چی!به شماها چه.برو خودت رو راحت کن. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 0:44 توسط فرزان |
|
|
دیشب حوالی صبح جهان که فهمید حالا مسؤولان ومدیران نه چندان باهوش هنراین سرزمین یاد بگیرند از سینمای ایران که حرف میزنند بایستند، خبردار، دست به سینه،سر پایین با احترام حرف بزنند.میراث صدساله سینما گران ایران زحمات صدساله سینمای متفکر ایرانیان،بیش از نیم قرن حرکت موج نو سینمای ایران از ابراهیم گلستان واربی آوانسیان،جلا...ل مقدم ،بهمن فرمان آرا،کیمیایی ،بیضایی ،حاتمی ،مهرجویی،تا سینمای درخشان رخشان بنی اعتماد وحاتمی کیاو دهها کارگردان بزرگ دیگراین سرزمین با شاهکار اصغر فرهادی و گروه سازنده گان فیلم به قله رسید.دیشب حوالی صبح از بهروز قیصر و گوزنها بگیر تا خسروی هامون تا نرگس فریماه تا پرویز آژانس تالیلا تا پری تا هرقهرمانی که دیده بودم از کودکی تاکنون بر این پرده نقره ای با چشمهای گریان مهربانشان ایستاده میخندیدند انگار تازه به آرامش رسیدند.دیشب حوالی صبح بود که یک سرزمین از خوش حالی گریست...ممنون فرهادی نازنین جدا ممنون .....
منبع: کارن همایونفر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 12:8 توسط الهام |
|
|
اینکه کسی رو دوست داشته باشی که دوستت نداره خیلی تلخه ولی... ولی اینکه کسی با همه وجودش دوستت داشته باشه که تو دوستش نداری میلیونها بار تلخ تره. به قول حسین پناهی تا نظر شما چه باشد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 13:6 توسط الهام |
|
|
همه ما در زندگی چیزهایی رو از دست میدیم. گاهی چیزهایی که خیلی برای بدست آوردنش زحمت کشیدیم و گاهی چیزهایی که بدون زحمت یا بطور تصادفی وارد زندگی ما شدن ولی برای ما خوشایند بودن. از دست دادن چیزی یا کسی در هر حد و اندازه ای تلخه ولی همین تلخی گاهی قابل تحمله و گاهی آدما رو به سرازیری غیر قابل جبرانی سوق میده. گاهی چیزی که آدم از دست میده تمام دار و ندارشه. گاهی این دارایی پولیه که آدم با سگ دو زدن و جون کندن جمع کرده, گاهی این دارایی یک دوستی و اعتماد عمیقه که در یک چشم به هم زدن از بین میره, و گاهی یک عشق و رابطه س که آدم با تمام وجودش براش مایه گذاشته و حالا به هر دلیلی به نقطه ی پایانش میرسه. مقیاسی که اندازه تلخی و سوزش آدما رو تعیین میکنه این جور وقتا ارزش اون چیزه. به قول روباهه توی کتاب شازده کوچولو ارزش گل تو به عمریه که به پاش صرف کردی. عمر آدم به نظر من فقط به روز و سال نیست. عمر آدم عمق اون لحظه هاست که به پای این گلها صرف کردیم. چند وقت پیش حقوق یک ماه کار و اضافه کاری عاطفه رو یکجا ازش دزدیدن. کاری که بیشتر بیگاری بود تا کار. مبلغش زیاد نبود اصلن ولی تمام چیزی بود که اون داشت. تمام دار و ندارش. اون غصه خورد اما نه خیلی زیاد. بهر حال میگن آدم وقتی توی پرواز هنوز زیاد اوج نگرفته باشه از ارتفاع کمتری زمین میخوره و دردش کمتره اما وقتی خیلی اوج گرفته باشی معلوم نیست چیزی ازت باقی بمونه. یکی از فامیلهامون هم به تازگی رفیق جون جونیش نزدیک 200 میلیون ازش دزدیده و متواری شده. اینطور که شنیدم اگر نتونه اونو پیدا کنه خیلی چیزاشو از دست میده و چه بسا باید از هیچ شروع کنه دوباره. این خب سوزشش خیلی بیشتره. هم دوستی هم اعتماد و هم سرمایه ی یک عمر. سقوط از ارتفاعی خیلی خیلی بیشتر از مورد عاطفه. همه ما این سقوط ها رو تجربه کردیم. هیچ خوشایند نیستن. چیزی که پر واضحه اینه که این ها همیشه اتفاق میفتن. ولی آدما نیاز به امید و دلخوشی دارن تا باز از نو شروع کنن. عاطفه یه همراه خوب داره که بودنش دلگرمش میکنه, دوستای خوبی که درکش میکنن. و اون فامیلمون همسری داره که عاشقانه میپرستتش و پسر کوچولوی شیرینی که امید دوباره بلند شدنه براش. بیایید برای کسایی دعا کنیم که هیچ دلخوشی برای دوباره بلند شدن ندارن. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 13:45 توسط الهام |
|
|
Words are flowing out like Endless rain into a paper cup They slither wildly as they slip away across the universe. Pools of sorrow waves of joy Are drifting through my opened mind Possessing and caressing me. Nothing's gonna change my world Images of broken light, which Dance before me like a million eyes, They call me on and on across the universe. Thoughts meander like a Restless wind inside a letter box They tumble blindly as they make their way across the universe. Sounds of laughter, shades of life Are ringing through my opened ears Inciting and inviting me. Limitless undying love, which Shines around me like a million suns, It calls me on and on across the universe Nothing's gonna change my world
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 0:56 توسط فرزان |
|
|
سمجتر از پیچک های باغچه که نه گل دارند و نه زیبایی، حلقه میزنم و میپیچم به درخت های سبز اطرافم. در عجبم از دستانم که تهی بودن خویش را انکار میکنند و دست از تقلای بودن بر نمیدارند. چه کسی دیده که روزی پیچکی درخت شود؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 14:14 توسط الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نویسندگان |
|
الهام فرزان |
|
RSS
|